سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
كسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
كه ره تاریك و لغزان است.
و گر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون،
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریك.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم،
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چركین!
|+|
نظرات ()
نوشته شده توسط √ صادق R در چهارشنبه 10 بهمن 1386 و ساعت 04:01 ق.ظ
تبلیغات 
